تبليغاتX
ریزنوشت‌های یک دختر باکمالات

ریزنوشت‌های یک دختر باکمالات

نوعی رابطه هست که هیچ‌وقت اسمی شایسته‌ و درخورش نمی‌توان یافت..

+ آدمی مثل سین کاف هرگز تکرار نخواهد شد، می‌دانم..

+ نوشته شده در  بیست و هشتم اردیبهشت 1391ساعت 0:35  توسط دختری با کمال دل‌تنگی  | 

خود درگیری می‌تونه این باشه که بدونی توقعت زیاده و نتونی انتظارشو نداشته باشی..

+ دچارشم

+ نوشته شده در  بیست و ششم اردیبهشت 1391ساعت 11:37  توسط دختری با کمال اعتراف  | 

دوست دارم یک روز کامل را در خانه باشم.

+ مهمان هم نداشته باشیم لطفن

+ نوشته شده در  بیست و پنجم اردیبهشت 1391ساعت 21:43  توسط دختری با کمال خستگی  | 

اسمش می‌خواهد بهانه باشد یا هرچیز دیگر؛ دلم می‌گیرد وقتی آن همه اشتیاق بی‌پاسخ می‌ماند..

+ همراه با کمی دل‌خوری!

+ نوشته شده در  بیست و پنجم اردیبهشت 1391ساعت 21:31  توسط دختری با کمال احساس  | 

خوابیدم، درحالی که به موسیقی که انتخابش بود گوش می‌دادم و کتابی را می‌خواندم که با هم گرفته بودیم و به هم مسیج می‌دادیم..

+ فوق‌العاده بود .. حتی یک‌بار هم بیدار نشدم

+ نوشته شده در  بیست و پنجم اردیبهشت 1391ساعت 9:54  توسط دختری با کمال آرامش  | 

نوعی دوست است که هروقت که دلم حرف زدن می‌خواهد و کسی حواسش نیست یک‌دفعه پیدایش می‌شود و می‌گوید با من حرف بزن...

+ و در باقی مواقع هیچ حضوری ندارد

+ نوشته شده در  بیست و چهارم اردیبهشت 1391ساعت 13:1  توسط دختری با کمال تعجب  | 

نمی‌دانم توقع من از کوچه‌های زندگی زیاد شده یا واقعن تعداد کوچه‌های بن‌بست زیاد شده..

+ یک راه تازه نشانم دهید..

+ نوشته شده در  بیست و چهارم اردیبهشت 1391ساعت 12:9  توسط دختری با کمال سردرگمی  | 

گذشتن از شنیدن همه‌ی آن حرفای ساده‌ای که آسان از گفتنشان می‌گذرد، سخت است ..

+ بهانه نیست ..با من ساده بگو..

+ نوشته شده در  بیست و چهارم اردیبهشت 1391ساعت 11:50  توسط دختری با کمال ناراحتی  | 

کسی مرا صدا می‌زند انگار ..

+ کسی که از همه چیز با خبر است ..

+ نوشته شده در  هجدهم اردیبهشت 1391ساعت 11:57  توسط دختری با کمال گیجی  | 

گفته بودم عقربه‌های ساعت همیشه خودشان را با حس و حال من هماهنگ می‌کنند، یادت هست ؟ این روزها حسابی تند می‌دوند ..

+ حال من خوب است آخر :)

+ نوشته شده در  سیزدهم اردیبهشت 1391ساعت 12:29  توسط دختری با کمال خوشحالی  | 

دوباره خوشبختی از آن من است. می‌دانستم پیوند "ما"بودنمان هرگز از هم نخواهد گسست ..

+دیروز را باید جایی ثبت کرد. پنجشنبه هفتم اردیبهشت هزار و سیصد و نود و یک.

+ نوشته شده در  هشتم اردیبهشت 1391ساعت 6:13  توسط دختری با کمال خوشبختی  | 

حکایت عجیبی‌ست حکایت ِ عقربه‌های ساعت که همیشه خودشان را با حس و حال من هماهنگ می‌کنند..

+ از کجا می‌فهمند؟!

+ نوشته شده در  ششم اردیبهشت 1391ساعت 22:17  توسط دختری با کمال تعجب  | 

 این‌ تصویرهایی که خودشون میان رو خیلی دوست می‌دارم :)

+با مادرش روی نیم‌کت پارک نشسته بودم، که با آب‌میوه به سمت ما آمد.


+ نوشته شده در  چهارم اردیبهشت 1391ساعت 11:6  توسط دختری با کمال اعتراف  | 

ما فقط ماییم و بس .. دنیا هم که به زمین بیاد ما بودنمان من و تو تخواهد شد.

+ ما بودنمان همیشه سبز و برقرار :)

+ نوشته شده در  چهارم اردیبهشت 1391ساعت 11:3  توسط دختری با کمال اطمینان  | 

بچگی‌هام وقتی هواپیما از آسمون بالای سرم رد می‌شد آرزو می‌کردم... دیروز هواپیما از بالای سرم رد شد.

+  ما بودنمان رو آرزو کردم 

+ نوشته شده در  چهارم اردیبهشت 1391ساعت 11:0  توسط دختری با کمال اعتراف  | 

وقتی با من است با خنده آشتی می‌کنم.

+ ماجراجویی دیروز.. صبحانه‌ی دیروز.. عکسی که دیروز گرفتیم :)

+ نوشته شده در  چهارم اردیبهشت 1391ساعت 10:59  توسط دختری با کمال اعتراف  | 

عشق شاید همین باشد .. تکه تکه کردن آدامس خرسی برای روزهایی که نمی‌بینمت و منتظرتم :)

+آدامس خرسی‌ای که دیروز بهم داد معرکه‌‌ست ..

+ نوشته شده در  چهارم اردیبهشت 1391ساعت 10:57  توسط دختری با کمال احساس  | 

خوشبختی می‌تواند همان لحظه‌ای باشد که تو به یادمی آن هم درست همان وقتی که به تو می‌اندیشم..

+..  :)

+ نوشته شده در  یکم اردیبهشت 1391ساعت 22:17  توسط دختری با کمال خوشبختی  | 

عطرش در هوا پخش بود .. به حیاط رفتم .. عاشق‌تر شدم ..

+ جایش در آغوشم خالی‌ست ..

+ نوشته شده در  یکم اردیبهشت 1391ساعت 21:50  توسط دختری با کمال احساس  | 

فردای با هم بودنمان را امروز تنهایی تصور می‌کنیم تا فردا که شد با هم زندگی‌اش کنیم :)

+صدای خنده‌هایمان در فرداها را می‌شنوم..

+ نوشته شده در  یکم اردیبهشت 1391ساعت 18:58  توسط دختری با کمال اطمینان  | 

جاهایی هستند که فقط و فقط با خودش رفته‌ام ..چیزهایی هست که فقط و فقط با خودش خورده‌ام .. لحظه‌هایی هست که فقط و فقط با خودش باید باشم ..

+ دیروز دیدمش . . با هم بودیم .. دوست داریم هم را .. خیلی :)

+ نوشته شده در  یکم اردیبهشت 1391ساعت 16:50  توسط دختری با کمال فراموشی  | 

تمام اتاق پر شده از بوی دوست داشتن..

+ این را مادرم گفت وقتی از پشت پنجره باران را می‌دیدم و کف اتاق پر بود از همه‌ی چیزهایی که دیروز بدون فکر و تصمیم قبلی و بی‌ریا، برایش درست کردم

+ نوشته شده در  سی ام فروردین 1391ساعت 11:47  توسط دختری با کمال احساس  | 

اون فقط گفت تهران رو دوست داره ..

+ من فشارم افتاد .. تپش قلب گرفتم .. چشمم سیاهی رفت .. معده‌م درد گرفت .. اشکام سر ریز شدن.. بی‌حال شدم..

+ نوشته شده در  بیست و نهم فروردین 1391ساعت 13:53  توسط دختری با کمال ترسویی  | 

حواسم به تقویم نیست اما تمام وجودم فریاد می‌زند که امروز بیست و هفتم فروردین است.. برگرد.. بیا .. نرو .. بمان..

+ روح و جسمم شده‌اند ساعت و تقویم..

+ نوشته شده در  بیست و هفتم فروردین 1391ساعت 13:38  توسط دختری با کمال تمنا  | 

مدام دارم با خودم تکرار می‌کنم "کاش دریای تو بودم دل به دریا میزدی" ..

+ بغض..

+ نوشته شده در  بیست و ششم فروردین 1391ساعت 22:53  توسط دختری با کمال حسرت  | 

حوّای خوبی نبودم، شاید اگر هوا بودم بهتر بود..

+ در زندگی لحظاتی هست که احساس می‌کنم اگر سنگ آفریده شده بودم مفیدتر بودم.. یا باد، آتش، درخت ..

+ نوشته شده در  بیست و ششم فروردین 1391ساعت 22:27  توسط دختری با کمال بدبختی  | 

دوست دارم زیر این باران بدوم و پیدایش کنم و سفت به آغوش بکشمش ..

+ دو روزی می‌شود که آسمان زمین را به آغوش بارانش دعوت کرده. اما از دیشب عجیب می‌بارد!

+ نوشته شده در  بیست و ششم فروردین 1391ساعت 8:36  توسط دختری با کمال اعتراف  | 

بعضی روزها را باید ثبت کرد مثل امروز، یک جمعه‌ی بارانی که صبحش را در خیابان‌های این شهر قدم می‌زدم و کسی نفهمید که خیسی صورتم از اشک است نه باران ..

+ مثل امروز یک جمعه‌ی بارانی که لبریز بودم از انتظار ..

+ نوشته شده در  بیست و پنجم فروردین 1391ساعت 23:16  توسط دختری با کمال دل‌تنگی  | 

یک روز تو هم مثل من زنده زنده می‌میری .. یک روز که می‌زنم توی گوشت.. با همان دستی که شد آلت قتاله‌ی من و به کمکش زنده‌گی‌ام را به کشتن دادی!

+ قبل از اینکه از این دنیا بیرون شوم..

+ نوشته شده در  بیست و پنجم فروردین 1391ساعت 23:1  توسط دختری با کمال اطمینان  | 

ترسو بودم اما شاد بودم.. خوشبخت بودم.. آزاد بودم .. پاک بودم.. احساس داشتم.. حرمت داشتم.. ارزش داشتم.. عشق داشتم.. غرور داشتم .. عزت و احترام داشتم .. مرد داشتم .. مرگ داشتم .. همه را از من گرفتی.

++دیدنت، هر چند هم که اتفاقی باشد حالم را به هم می‌زند.

+ نمی‌بخشمت لعنتی.. چطور می‌توانی لبخند بزنی و بهم بگی سلام ؟!!!

+ نوشته شده در  بیست و پنجم فروردین 1391ساعت 22:53  توسط دختری با کمال تنفر  |